خالـی شــدم از زندگــی


خالـی شــدم از زندگــی، از هرچه پایان داشــت

حسـی شبیه آنچه که یک جســم ِ بی جان داشـت

می آمــد و با هرقــدم عطـر تو می پیچیـد

لعنـت به شهــری که پس از تو باز باران داشــت!

با حال آن روزم میــان خاطــرات تــو ،

باران نمی باریــد... ، اگر یک ذره وجــدان داشت!

میشــد بگیری دســت من را قبل از افتــادن

اما نشــد..

تا من بفهمــم عشــق تاوان داشــت

میشـد ببنــدی زخــم من را قبــل جان دادن

افســوس... من را کشـت آن دردی که درمان داشـت!

من مــرده بودم! مــرگ با من زندگــی می کرد

من مــرده بودم.. مرگ در رگ هام جریـان داشــت

وقتی که برگشــتی به من، در شهــر پرکردند:

برگشــتن جان پس به جســمی مــرده ، امــکان داشـت


 رویا باقری

[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
خانه ی طوفان زده



زنــدان کشیــده ترسی از زندان نـدارد
از این نترســانم که غـــم پایان ندارد!
یک گوشـه بامن می نشــیند سردو سـاکت
تنهایـی ام کاری به این و آن نــدارد
بیخــود برایم دل نسـوزان! رد شـو از من
زخمــی که خوردم ازخـودم درمان نـدارد
من کلبـه ی متروکه ای بـودم از آغاز
ویرانـی ام ربطی به این طـوفان ندارد!
طوری شکسـته بندبند باورم که
دیگر به اعجــاز کسی ایمـان ندارد
یا من غریبـی می کنم درکوچه هایش
یاطاقت بغـض مرا زنجـان ندارد
باور ندارد خسـته باشم از پریدن
دیگر عقـاب خسته ی او جان ندارد
بعد ازتو دیگر باکسـی کاری ندارم
یک خانه ی طوفـان زده مهـمان ندارد
 
 رویا باقری


[ سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic