تبلیغات
شـبـهای روشـن - خالـی شــدم از زندگــی
خالـی شــدم از زندگــی


خالـی شــدم از زندگــی، از هرچه پایان داشــت

حسـی شبیه آنچه که یک جســم ِ بی جان داشـت

می آمــد و با هرقــدم عطـر تو می پیچیـد

لعنـت به شهــری که پس از تو باز باران داشــت!

با حال آن روزم میــان خاطــرات تــو ،

باران نمی باریــد... ، اگر یک ذره وجــدان داشت!

میشــد بگیری دســت من را قبل از افتــادن

اما نشــد..

تا من بفهمــم عشــق تاوان داشــت

میشـد ببنــدی زخــم من را قبــل جان دادن

افســوس... من را کشـت آن دردی که درمان داشـت!

من مــرده بودم! مــرگ با من زندگــی می کرد

من مــرده بودم.. مرگ در رگ هام جریـان داشــت

وقتی که برگشــتی به من، در شهــر پرکردند:

برگشــتن جان پس به جســمی مــرده ، امــکان داشـت


 رویا باقری

[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 09:51 ق.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب