تبلیغات
شـبـهای روشـن - خانه ی طوفان زده
خانه ی طوفان زده



زنــدان کشیــده ترسی از زندان نـدارد
از این نترســانم که غـــم پایان ندارد!
یک گوشـه بامن می نشــیند سردو سـاکت
تنهایـی ام کاری به این و آن نــدارد
بیخــود برایم دل نسـوزان! رد شـو از من
زخمــی که خوردم ازخـودم درمان نـدارد
من کلبـه ی متروکه ای بـودم از آغاز
ویرانـی ام ربطی به این طـوفان ندارد!
طوری شکسـته بندبند باورم که
دیگر به اعجــاز کسی ایمـان ندارد
یا من غریبـی می کنم درکوچه هایش
یاطاقت بغـض مرا زنجـان ندارد
باور ندارد خسـته باشم از پریدن
دیگر عقـاب خسته ی او جان ندارد
بعد ازتو دیگر باکسـی کاری ندارم
یک خانه ی طوفـان زده مهـمان ندارد
 
 رویا باقری


[ سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 ] [ 01:25 ب.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب