پشت قاب خاکی


آنکه می گذشت روزی

به شیشه کوبید و گفت

نسیم می گذرد تماشا کن

ببین حدیث دیگران که رفته از نظر

جای پای لحظه های رفته را تماشا کن

من نگاه کردم به شیشه های زمانه

هر آنچه می گذشت می دیدم

مسیر بود و راه بود و انسانها

شب بود و روز بود و من بودم

پشت قاب خاکی دیروز

عکس من بود با کسی که دیگر نیست

می نوشتم به خط پاییزی

اسم من هم زمان دیگر نیست.

[ دوشنبه 4 خرداد 1394 ] [ 10:42 ق.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
من امشب باز بیدارم
    

 
 میان خواب و بیداری

              سمند خاطراتم پای می کوبد

                                       به سوی روزگار کودکی

                                              دورانِ شور و شادمانی ها

                                                        خوشا آن روزگار کامرانی ها...

 


"حمید مصدق"



 

[ جمعه 1 خرداد 1394 ] [ 04:32 ب.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
باز دلم تنگ است


باز دلم تنگ است

 

باز چشمانم باران می طلبد

 

آسمان دلم پر از ابرهای سیاه دلتنگی شده

 

باز من تنهایم

 

و در این سکوت حتی صدای ساز هم آرامم نمی

کند

دل من باز کوچک شده

 

برای آنکه نمیدانم کیست!

 

ولی غیبتش مرا می آزارد

 

من خودم را گم کرده ام...! کجا...؟!

 

این را دیگر نمیدانم

[ دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
خالـی شــدم از زندگــی


خالـی شــدم از زندگــی، از هرچه پایان داشــت

حسـی شبیه آنچه که یک جســم ِ بی جان داشـت

می آمــد و با هرقــدم عطـر تو می پیچیـد

لعنـت به شهــری که پس از تو باز باران داشــت!

با حال آن روزم میــان خاطــرات تــو ،

باران نمی باریــد... ، اگر یک ذره وجــدان داشت!

میشــد بگیری دســت من را قبل از افتــادن

اما نشــد..

تا من بفهمــم عشــق تاوان داشــت

میشـد ببنــدی زخــم من را قبــل جان دادن

افســوس... من را کشـت آن دردی که درمان داشـت!

من مــرده بودم! مــرگ با من زندگــی می کرد

من مــرده بودم.. مرگ در رگ هام جریـان داشــت

وقتی که برگشــتی به من، در شهــر پرکردند:

برگشــتن جان پس به جســمی مــرده ، امــکان داشـت


 رویا باقری

[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
زمــانـه

چگونه شاد نویســد دلی که غمگیــن است

خدا شکســتن دل در کدام آئــین است

دلم شکــست تنها و بی صـدا امشب

شبـم سـیاه و پر از غـم شبِ تو رنگیــن است

زمانه چشـم زد آخر مـرا... خیالی نیــست

که چشـم‌های حســودِ فلک پر از کـین است

قضـا، قدر همه دست در دستِ هم دادنـد

شکسـتن و نرسیـدن به یار سنگــین است

تو را زِ مـن و مرا از تو عاقبــت دزدیــد

کسـی که با تو حضـورش، کنون شـیریـن است


بهاره اسدی

[ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
خانه ی طوفان زده



زنــدان کشیــده ترسی از زندان نـدارد
از این نترســانم که غـــم پایان ندارد!
یک گوشـه بامن می نشــیند سردو سـاکت
تنهایـی ام کاری به این و آن نــدارد
بیخــود برایم دل نسـوزان! رد شـو از من
زخمــی که خوردم ازخـودم درمان نـدارد
من کلبـه ی متروکه ای بـودم از آغاز
ویرانـی ام ربطی به این طـوفان ندارد!
طوری شکسـته بندبند باورم که
دیگر به اعجــاز کسی ایمـان ندارد
یا من غریبـی می کنم درکوچه هایش
یاطاقت بغـض مرا زنجـان ندارد
باور ندارد خسـته باشم از پریدن
دیگر عقـاب خسته ی او جان ندارد
بعد ازتو دیگر باکسـی کاری ندارم
یک خانه ی طوفـان زده مهـمان ندارد
 
 رویا باقری


[ سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
من هنوز هم به یاد صبح زنده ام


غــرور خـیره ماند بر دریچـه های روبه رو

و جاده های بی سـوار و بی غبار و های و هــو !

مرا به آســمان ببر، ببر به اوج بی کــسی

که بگــذرم ز بودنم به حرمــت نگاه او

ســتاره ای نمانده در شــب سیــاه و تلخ من

به آفتـاب اگر رسـیدی از طلـوع من بگو

بگــو که من هنــوز هم به یاد صبح زنـده ام

نفس نفس کنار شـب دویده ام به جسـتجو

شکــست ،پشت طاقتــم دروغ صادقانـه ای ست

نگاه کن به چشـم من که دارد از تو رنــگ و بو

همیــشه آرزوی من تو بـوده ای هنــوز هم

تو برگ و بار میدهــی به ریشـه های آرزو

نشــسته خیره مانده ام در امتــداد مبهمی

و سایه ای رســیده تا دریچــه های روبه رو

 

ناصر فیـض

[ شنبه 19 اردیبهشت 1394 ] [ 10:47 ب.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
روزه ی سکــوت


می شنوی؟

برایت آشنا نیست؟

صـدای مـن اسـت!

صدای گــریـه های مــن اسـت!

در آن ســالـهای انتظـار

در آن روزهای بـی کــسـی

مـی دانم عـزیــز،

تـو فقـط چــند روز دیــر آمــدی

آن روزهــا روزهای قــدر بود

مــن روزه بــودم، روزه ی ســکوت!

و خداوند تــقــدیــرم را رقم زد!

بر تــقدیــر من اشــک نریــز

اشــک بر تقــدیر مــن ریـــختن گنــاه اســت

هــمان طــور کــه عـــشق تــو گــناه اســت

نفــریــن بر عشــق گناهــت

نفریــن بر عشــق حرامـــت

می دانم! می دانم باور نداری نفــرین مــرا

بــرو! رویای عــشقت سهــم من نبــود

نفریــنم هم بر تـو دعاســـت!

نفریــن تو هم بر مــن دعاســت؟

نفــرین کن عزیــز

مــرده را از نفریــن کردن هراس نیــست

 

یلدا سپـهــری


پ.ن. نبـودی آن گاه که زمانه مرا به زانـو درآورد، ندیـدی چگونه بهـار عشقت خزان گشت! نبودی! ندیـدی که قلب عاشقم بی صــدا مـرد


دلنوشته ای از خودم



[ جمعه 18 اردیبهشت 1394 ] [ 07:41 ب.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
دیـر آمـدی

 

دیـر آمـدی عزیــز! 

دیـر آمـدی نفــس!

مـن دیگر آن عشــق رویایـی نیسـتم

سالهاسـت که عشقـم را با دستـان خویـش زنده به گــور کرده ام

با من بیـا، بیا اندکـی ره بســپاریم

در کوچـه پس کوچـه های خاطـرات

لحـظه ای بامـن بیـا

میدانم بارانیــست

میدانم دلگیــر است

فقط لحــظه ای بیـا!

چـترم برای تــو

من سالهـاست که خـیس بارانم

تنها مونـس روزگـارانم باران است

نوازشـگر گونه هایـم باران بود،

در روزهایی که دستـهای خیال تو نوازشـگر خوبی نبود

خسـته ام،خســته!

نه گونـه هایم نـوازش میخواهد، نه لبهایم بوســه!

آرامـش میخواهم

آغوشــی امن میخـواهم و خوابی ابــدی

"آغـوشـی امن چـون آغــوش خــدا"


یلدا سپهــری




پ.ن.شبهای یلدای نبودنت پرده کشیـد بر خاطـرات شیرین عشــق، کنون حضـورت فقط ره آورد غــم است.

 

دوباره رستاخیـز عشــق را در قلب یـخ زده ام بر پا نکن. بگذار دیدارمان به قیامــت باشـد.



دلنوشته ای از خودم




[ دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 ] [ 03:05 ق.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
پدر عزیزم روزت مبارك



نیسـتم بیگانه، هسـتم آشـنایت یا علــی


از ازل دل داده بر مهـر و ولایـت یا علــی


تا جـمال خویـش را در کعـبه حق ظاهـر کند


پرده گیـرد از جـمال دلربایـت یا علــی




 

نقش پدر در دلهاست و دیگری جای او را نمی گیرد، آن كه دلها به عشق او زنده است، در دل عاشقان نمی میرد.


پدر عزیزم روزت مبارك

[ جمعه 11 اردیبهشت 1394 ] [ 10:56 ب.ظ ] [ یلدا ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
صفحات وب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic